محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
982
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خواست بر خلاف كردن منصور . و ايشان با او بيعت كردند . و نصر چون [ 363 a ص ] رسولان بيامدند ، ايشان را گفت بازگرديد و منصور را بگوييد كه اگر به خراسان اميرى فرستى ، دست و پايش ببرم و باز تو فرستم . پس او آن كسها كه با منصور بودند از سرهنگان عراق كس نيارست به خراسان آمدن . و خبر به يزيد رسيد . منصور را از خراسان و عراق بازكرد و گفت : او مردى حربى و مبارز است و لكن تدبير اميرى نداند . و يوسف را بجهانيد و نتوانست گرفتن . و نصر سيّار را عاصى كرد و نتوانست خراسان از او ستدن و مر او را بازكرد ، و عبد الله بن عمر را به عراق فرستاد . و عراق و خراسان هر دو او را داد . و عبد الله بن عمر بن عبد العزيز چون به كوفه آمد ، عهد خراسان نصر سيّار را فرستاد . و نصر بدان راضى شد و بيعت عهد خراسان يزيد را بستد . و اندر آن وقت كه نصر از خراسان برفت با هديه ها سوى وليد ، و از راه بازگشت و هديه ها به دست رسول وليد فرستاد ، و رسول را گفته بود شتاب مكن به رفتن و منزلى به دو روز رو . و چون خبر كشتن وليد اوفتاد ، اين رسول هنوز به رى بود . نصر رسول را به جمازه بازآورد و آن همه خواسته ها باز به نصر رسيد . و آن جديع بن على كه پيش از نصر اميرى خراسان كرده بود و هشام او را بازكرد و نصر را مخالف شد و گفت من يزيد را بيعت نكنم و خون وليد بجويم . و او بنو الازد بود ، و او از بهر آن كرمانى خواندندى كه به كرمان زاده بود ، و نصر او را بگرفت و به زندان كرد . پس مردمان بنو الازد بيامدند و او را به شب اندر بدزديدند . و سپاه به دو نيم شدند ، نيمى بر نصر گرد آمدند و نيمى بر جديع كرمانى . و كرمانى خواست كه حرب كند . نصر حرب نكرد و با او صلح كرد ، و يك بار ديگر ، دامادى كردند . و آن محمّد بن علىّ بن عبد الله العبّاس كه مردمان را بيعت همى كرد به مكّه اندر بمرد ، و ابراهيم پسر او امامت دعوى كرد پس از پدر . و بكير بن ماهان را بدين سال به خراسان فرستاد از پنهان تا آن كسها كه اندر بيعت پدر او بودند به خراسان ، باز بكير را ابراهيم الامام بيعت ستد . ]